تبليغاتX
از من تا ما
 

بيم سيمرغ


سيمرغ قله هاي كبودم كه آفتاب
هر بامداد ، بوسه نشاند به بال من
 سر پيش من به خاك نهد كوهسار پير
 وز آسمان فرو نيايد خيال من
چون چتر بال
ها بگشايم فراز كوه
 گويي درختي از دل سنگ آورم برون
 در سينه ي پرنده ي رنگين كوهسار
منقار تيز خويش فرو كنم به خون
در آسمان پاك ، نبيند كسي مرا
 جز ريزتر ز خال سپيد ستاره اي
 آن گونه مي پرم كه به چشم ستاره ها
گويي ز كوه مي گسلد سنگپاره اي
مغرورتر ز فله ي در ابر خفته ام
 از پشت من نمي گذرد سيل بادها
نقش خجسته ايست به چشمان آسمان
 سيماي من در آينه ي بامدادها
چون از فراز كوه نظر مي كنم به خاك
 بال از هراس من نگشايد پرنده اي
 اشك آورم به چشم تماشاگر حسود
تا شور كينه را ننشاند به خنده ا ي
اما درون سينه ي من بيم خفته ايست
كز اوج قله هاي غرور آردم به زير
يك روز ، روح كوه كه دلبسته ي من است
فرياد مي زند كه : مرو !‌ تير ، تير ، تير
 
   
    نادر نادرپور

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و یکم اردیبهشت 1388ساعت 19:42  توسط سروش مرادی و مهدی پورسامانی | 
فالی که می بینم

ببین در سطر سطر صفحۀ فالی که می بینم
تو هم پایان تلخی داری ای آغاز شیرینم

ببین در فال «حافظ» خواجه با اندوه می گوید :
که من هم انتهای راه را تاریک می بینم

تو حالا هرچه می خواهی بگو حتی خرافاتی
برای من که تآثیری ندارد ، هر چه ام اینم

چنمان دشوار می دانم شب کوچ نگاهت را
که از آغاز پایان ترا در حال تمرینم

نه ! تو آئینه ای در دست مردان توانگر باش
که من درویشی از دنیای کشکول و تبرزینم

در آن سو سود سرشار و در این سو حافظ و سعدی
تو سودای شیرینت ، من و یاران دیرینم

برو بگذار شاعر را به حال خویشتن ماند
چه فرقی می کند بعد از تو شادم یا که غمگینم

پس از تو حرفهایت را بگوش سنگ خواهم گفت
تو خواهی بعد از این دیوانه خوانی یا خبر چینم

محمد سلمانی

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و یکم اردیبهشت 1388ساعت 18:56  توسط سروش مرادی و مهدی پورسامانی | 

عشق پرواز بلندی است مرا پر بدهید
به من اندیشۀ از مرز فراتر بدهید

من به دنبال دل گمشده ای می گردم
یک پریدن به به من از بال کبوتر بدهید

تا درختان جوان راه من را سد نکنند
برگ سبزی به من از فصل صنوبر بدهید

یادتان باشد اگر اگر کار به تقسیم کشید
باغ جولان مرا بی در و پیکر بدهید

آتش از سینۀآن سرو جوان بردارید
شعله اش را به درختان تناور بدهید

تا که یک نسل به یک اصل خیانت نکند
به گلو فرصت فریاد ابوذر بدهید

عشق اگر خواست ، نصیحت به شما گوش کنید
تن برازنده او نیست به او سر بدهید

دفتر شعر جنون بار مرا پاره کنید
یا به یک شاعر دیوانۀ دیگر بدهید

محمدسلمانی

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و یکم اردیبهشت 1388ساعت 18:49  توسط سروش مرادی و مهدی پورسامانی |